![]() |
![]() |
|
|
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :
" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12:4 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 آذر1386ساعت 14:15 توسط یه عالمه آدم .... |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 13:45 توسط یه عالمه آدم .... |
|
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 16:28 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
نمي داني نفهميدي چه مي گويم ندانستي چه مي خواهم گمان کردي که چون از عشق مي گويم نياز پيکرم را در تو مي جويم تو فکر کردي که عشق جز خواهش تن نيست و جز اين آرزو در باطن من نيست نفهميدي! نفهميدي! که اين افکار در من نيست!! و عشق آن واژه پاکيست براي من... که بي تو معني تنهايي مطلق براي دستهاي من... براي حرف هاي من... براي آنچه مي گويم... نمي داني! نمي داني!... چه مي گويم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 16:16 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
فصل مرگ بگذریم ای دوست ؛ در زمینی که پیام فصل فصلش حرف اندوهست در زمانی که نبرد نیکی و نیرنگ چون مصاف کاه با کوه است راستی هیهات واژه ی « تفریق » آبروی « جمع » را برده است قاری بیگانگی ها نیز ، بر ضریح سرد هر پیوند فاتحه خواندست . بگذریم ای دوست ؛ فصل ، فصل مرگ مردان است. «کمال رجاء» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 11:26 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
در شبان غم تنهايي خويش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 9:56 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
اگر تـــــــــــــــــــــــــو نبودی کدام واژه مرا تا عروج مـــــــــا می برد؟ اگر تو نبودی، سلام را که به لبخند، پاسخش می داد؟ نگاه منتظرم، راه بر نگاه که می بست؟ زپشت پنجره، چشمان من که را می جست؟ اگر تو نبودی، کدام واژه به لب های من گره می خورد؟ سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟ اگر تو نبودی، فضای خاطره ام، عطر یاد که را می داشت؟ کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟ اگر تو نبودی، دل غمدیده را چه کس می برد؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟ کدام شرم نجیبانه، آتشم می زد؟ کدام بغض غریبانه، گریه سر می داد؟ اگر تو نبودی، به شوق که، آغاز می توانستم؟ به کوی که پرواز می توانستم؟ تو را به جان سپیده، تو را به سوسن و شبنم تو را به ساقه گندم، تو را به سوره مریم تو را به نازکی خواب یک بنفشه زیبا تو را به بارش باران، تو را به آبی دریا تو را به پاکی کوثر، تو را به عمر شبنم بی تاب تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب تو را به جان شقایق، تو را به لاله تب دار تو را به گرمی آتش، تو را به لحظه دیدار تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند بمــــــــــــــــــــــــــــان بمان که گر تو بمانی، بهار خواهد خواند برای باور فردا، شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا، سلام خواهم داد بمان، که گر تو بمانی امید خواهد ماند. "کیوان شاهبداغی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 بهمن1385ساعت 13:20 توسط یه عالمه آدم .... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 آذر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
مرا بنواز صفاییه |
|
RSS
|